تبليغاتX
پرنده عشق

پرنده عشق

شبی پرسیدمش با بی قراری به غیر از من کسی دوست میداری زچشمش اشکشد از شرم جاری میان گریه هایش گفت اری

دیگه باید غزل خدافظی رو خوند

نمیدونم شاید بازم چیزایی نوشتم

خوب خدافظ

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت0:15 قبل از ظهرتوسط نسیم | |

سلام

در جواب عزیزی که گفته بودن سایته علمی جور کنم راستش من الان مدرک دیپلم دارم نمی تونم سایته علمیه مفیدی درست کنم  هر وقت لیسانسمو گرفتم چشم 

از عزیزانی که به این وبلاگه ای نه خوب نه بدم سر میزنن ممنونم

دوستتون دارم 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت5:13 بعد از ظهرتوسط نسیم | |

که اینجا هوا بارانی ست ولی باران نمی بارد

 

حال بگو من چه كنم با اين همه گل خشكيده اي كه زيبايي خود را نثار فراغ تو در

 

گلدان ترك خوردهء روحم كرده اند و واژه هاي نونهالي كه در نبود تو ،

 

طناب دار به گردن آويخته اند تا در هيچ لغت نامه اي مورد استقبال واقع نشوند .

 

و اميدي كه به خاطر نا اميدي ، تنهايي را در كنج خلوت قلبم ترجيح داده و آرزوهاي

 

خود را در چهره ي رؤيايي شبانه مي نماياند تا كسي به وجودش پي نبرد .

 

حال بگو چه كنم با چشمان سِحرآميزي كه در قاب آينه ، هنر نمايي مي كنند و فقط

 

تصويرمتحركي از خنده ها و شاديها را نشان مي دهند و زندگي زيبايي كه چون آب

 

در جريان است .

 

حال تو بگو ؛ من چه كنم با اين فاصله ها ؟؟

 

 

خیلی وقت هاست که دلم پر می کشد برای نوشتن

برای تو ، برای خودم ، برای خودمان ...

که چه ساده از صدای غریبانه ی فاصله ها می گذریم ، که چه نزدیکیم و چه دور می کنیم

خودمان را از خودمان .

که چه ساده می شکنیم بی آنکه بدانیم دیگر بغض هایمان اشک نمی شود.

که اینجا هوا بارانی است ولی باران نمی بارد.

هر جا گل یاد بودی می روید از روز های خوب ... نقطه می گذاری .

سر خط آغاز می کنی...

خیلی وقت است فراموش کرده ای حس غریبی بود ، میانمان که دوستش داشتی...

امروز یخ زده اند دست های مهربانت .

بهار را با حضور سبزت به کدامین سر زمین برده ای که زمستانش سهم کوچک دل من شد؟

دیگر اصلا دلم نمی خواهد باشم .

می خواهم همه را دور بریزم ... هر آنچه از تو تهی است ... هر آنچه با تو تهی است ...

نه ! شاید هم دلم تنگ شده باز هم برای تو و بیشتر برای خودم یا بهتر بگویم برای خودمان .

برای تک تک واژه هایی که هستی شان وام دار توست

وامدار همان نگاه مهربان ...

وامدار همان سکوت آبي ...

وامدار همان صدای ............ ..

هر کس نداند تو خوب می دانی که چه می گویم ...

که چقدر تنهايم .

 

و من هنوز نمی دانم که تو از چه سخن مي گفتي میان لحظه ها ...

که نگاهت هنوز پشت پلك هايم است

که هنوز قلمم بوی تو را می دهد

گر قصه ی عشقت میان سطر هایم بوی انتظار می دهد ؟؟!

 

که اینچنین کلمات می خواهند بنویسند از تو برای تو ...

 

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت5:8 بعد از ظهرتوسط نسیم | |

شهر اول نگاهودلربایی 

شهر اول نگاهودلربایی 
 شهر دوم دیدارواشنایی 
شهر سوم روزهای شیرین وطلایی
شهر چهارم بهانه.فکرجدایی

 


شهر پنجم بی وفایی 
 شهر ششم دوری و بی اعتنایی 
شهر هفتم آه و تنهایی...

 

 


+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت2:7 بعد از ظهرتوسط نسیم | |

افلاطون میگه : اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش. چون کار دل دوست داشتنه... درست مثل کار چشم که دیدنه ... ولی اگه کسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه ...

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت1:59 بعد از ظهرتوسط نسیم | |

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت1:57 بعد از ظهرتوسط نسیم | |

چارلی چاپلین به دخترش: تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده! هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن! قلبت را خالی نگه دار اگر هم یک روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد به او بگو که تو را بیش تر از خودم وکمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز دارم انچه هستی هدیه خداوند به توست و انچه میشوی هدیه ی تو به خدا...... پس بی نظیر باش

+نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت9:52 بعد از ظهرتوسط نسیم | |

زندگی چون قفسی است قفسی تنگ  پر از تنهایی  و چه خوب است لحظه ی غفلت ان زندان بان و بعد پرواز

+نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت8:37 بعد از ظهرتوسط نسیم | |