|
دیگه باید غزل خدافظی رو خوند نمیدونم شاید بازم چیزایی نوشتم خوب خدافظ
سلام در جواب عزیزی که گفته بودن سایته علمی جور کنم راستش من الان مدرک دیپلم دارم نمی تونم سایته علمیه مفیدی درست کنم هر وقت لیسانسمو گرفتم چشم از عزیزانی که به این وبلاگه ای نه خوب نه بدم سر میزنن ممنونم دوستتون دارم
که اینجا هوا بارانی ست ولی باران نمی بارد حال بگو من چه كنم با اين همه گل خشكيده اي كه زيبايي خود را نثار فراغ تو در گلدان ترك خوردهء روحم كرده اند و واژه هاي نونهالي كه در نبود تو ، طناب دار به گردن آويخته اند تا در هيچ لغت نامه اي مورد استقبال واقع نشوند . و اميدي كه به خاطر نا اميدي ، تنهايي را در كنج خلوت قلبم ترجيح داده و آرزوهاي خود را در چهره ي رؤيايي شبانه مي نماياند تا كسي به وجودش پي نبرد . حال بگو چه كنم با چشمان سِحرآميزي كه در قاب آينه ، هنر نمايي مي كنند و فقط تصويرمتحركي از خنده ها و شاديها را نشان مي دهند و زندگي زيبايي كه چون آب در جريان است . حال تو بگو ؛ من چه كنم با اين فاصله ها ؟؟ خیلی وقت هاست که دلم پر می کشد برای نوشتن برای تو ، برای خودم ، برای خودمان ... که چه ساده از صدای غریبانه ی فاصله ها می گذریم ، که چه نزدیکیم و چه دور می کنیم خودمان را از خودمان . که چه ساده می شکنیم بی آنکه بدانیم دیگر بغض هایمان اشک نمی شود. که اینجا هوا بارانی است ولی باران نمی بارد. هر جا گل یاد بودی می روید از روز های خوب ... نقطه می گذاری . سر خط آغاز می کنی... خیلی وقت است فراموش کرده ای حس غریبی بود ، میانمان که دوستش داشتی... امروز یخ زده اند دست های مهربانت . بهار را با حضور سبزت به کدامین سر زمین برده ای که زمستانش سهم کوچک دل من شد؟ دیگر اصلا دلم نمی خواهد باشم . می خواهم همه را دور بریزم ... هر آنچه از تو تهی است ... هر آنچه با تو تهی است ... نه ! شاید هم دلم تنگ شده باز هم برای تو و بیشتر برای خودم یا بهتر بگویم برای خودمان . برای تک تک واژه هایی که هستی شان وام دار توست وامدار همان نگاه مهربان ... وامدار همان سکوت آبي ... وامدار همان صدای ............ .. هر کس نداند تو خوب می دانی که چه می گویم ... که چقدر تنهايم . و من هنوز نمی دانم که تو از چه سخن مي گفتي میان لحظه ها ... که نگاهت هنوز پشت پلك هايم است که هنوز قلمم بوی تو را می دهد گر قصه ی عشقت میان سطر هایم بوی انتظار می دهد ؟؟! که اینچنین کلمات می خواهند بنویسند از تو برای تو ...
شهر اول نگاهودلربایی
افلاطون میگه : اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش. چون کار دل دوست داشتنه... درست مثل کار چشم که دیدنه ... ولی اگه کسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه ...
چارلی چاپلین به دخترش: تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده! هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن! قلبت را خالی نگه دار اگر هم یک روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد به او بگو که تو را بیش تر از خودم وکمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز دارم انچه هستی هدیه خداوند به توست و انچه میشوی هدیه ی تو به خدا...... پس بی نظیر باش |
About![]()
امیدوارم پرنده عشق رو پشت بوم خونه دلتون اشیونه بسازه و هیچ وقت انجارو ترک نکنه Archives10/23/2009 - 11/21/20099/23/2009 - 10/22/2009 8/23/2009 - 9/22/2009 7/23/2009 - 8/22/2009 6/22/2009 - 7/22/2009 5/22/2009 - 6/21/2009 4/21/2009 - 5/21/2009 3/21/2009 - 4/20/2009 2/19/2009 - 3/20/2009 1/20/2009 - 2/18/2009 12/21/2008 - 1/19/2009 11/21/2008 - 12/20/2008 10/22/2008 - 11/20/2008 9/22/2008 - 10/21/2008 8/22/2008 - 9/21/2008 7/22/2008 - 8/21/2008 6/21/2008 - 7/21/2008 5/21/2008 - 6/20/2008 4/20/2008 - 5/20/2008 3/20/2008 - 4/19/2008 2/20/2008 - 3/19/2008 1/21/2008 - 2/19/2008 12/22/2007 - 1/20/2008 11/22/2007 - 12/21/2007 10/23/2007 - 11/21/2007 9/23/2007 - 10/22/2007 8/23/2007 - 9/22/2007 7/23/2007 - 8/22/2007 Links
سکوت غریبانه من |