تبليغاتX
پرنده عشق

پرنده عشق

شبی پرسیدمش با بی قراری به غیر از من کسی دوست میداری زچشمش اشکشد از شرم جاری میان گریه هایش گفت اری

salam

dige blogfam khoshmel nist galebe khob peyda nakrdam ahangi ke gozashtam aslan baz nemishe

dige nemidonam chi kar konam

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت0:52 قبل از ظهرتوسط نسیم | |

با من بمان

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت3:55 بعد از ظهرتوسط نسیم | |

                                               Happy valentine to you

خانه ام ابریست

یکسره روی زمین ابرست با آن

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد می پیچد

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من!

آی نی زنی که تورا آوای نی برده ست دور  از ره کجایی؟

خانه ام ابریست اما

ابر بارانش گرفته ست.

در خیال روز های روشنم که کز دست رفتندم،

من به روی آفتابم

می برم در ساحت دریا نظاره

همه دنیا خراب و خرد از باد است

و به ره. نی زنی که دایم می نوازد نی، در این دنیا ابر اندود

راه خود را دارن اندر پیش

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت2:56 بعد از ظهرتوسط نسیم | |

 

پسر بچه و درخت سیب

 یکی بود

   یکی نبود ...

در روزگاران قدیم درخت سیب تنومندی بود ... با ...پسر بچه کوچکی ...این پسربچه...   دوست داشت با این درخت سیب مدام بازی کند ...از تنه اش بالا رود از سیب هایش بچیند و بخورد و در سایه اش بخوابد... زمان گذشت ... پسر بچه بزرگتر شد و به درخت بی اعتنا دیگر دوست نداشت با او بازی کند.....................................................   اما روزی دوباره به سراغ درخت آمد...

درخت سیب به پسر گفت: های بیا و با من بازی کن.پسر جواب داد: من که دیگر بچه نیستم که بخواهم با درخت سیب بازی کنم...به دنبال سرگرمی های بهتر هستم و برای خریدن آنها پول لازم دارم. درخت گفت:من پول ندارم ولی تو می توانی سیب های مرا بچینی بفروشی و پول بدست بیاوری.پسر تمام سیب های درخت را چید و رفت.سیب ها را فروخت و آنچه را که نیاز داشت خرید و ...درخت را باز فراموش کرد ...و پیشش نیامد و درخت دوباره غمگین شد...

مدت ها گذشت و پسر مبدل به مرد جوانی شد و با اضطراب سراغ درخت آمد........    درخت از او پرسید:چرا غمگینی؟ بیا و در سایه ام بنشین بدون تو خیلی احساس تنهایی   می کنم ... پسر(مرد جوان) پاسخ داد: فرصت کافی ندارم باید برای خانواده ام تلاش کنم باید برایشان خانه ای بسازم نیاز به سرمایه دارم.  درخت گفت: سرمایه ای برای کمک ندارم ... تو می توانی با شاخه هایم و تنه ام برای خودت خانه ای بسازی...پسر خوشحال شد و تمام شاخه ها و تنه درخت را برید ...و با آنها ... خانه ای برای خودش ساخت ...  دوباره درخت تنها ماند... و پسر برنگشت ...زمانی طولانی بسر آمد ..................... پس از سالیان دراز درحالی برگشت که پیر بود و ....غمگین و خسته و تنها .............. درخت از او پرسید:چرا غمگینی؟ ای کاش می توانستم کمکت کنم ....................... اما دیگر نه سیب دارم و نه شاخه و تنه ....  حتا سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو......  هیچ چیزبرای بخشیدن ندارم... پسر(پیرمرد)گفت:خسته ام از این زندگی و تنها هم ....   فقط نیازمند بودن با توام...آیا می توانم کنارت بنشینم ؟ پسر(پیرمرد)کنار درخت نشست ... با هم بودند ... به سالیان به سالیان در لحظه های شادی و اندوه ...

آن پسر آیا بی رحم و خود خواه بود؟؟؟

نه ...

ما همه شبیه او هستیم و با والدین خود چنین رفتاری داریم ...درخت همان والدین ماست تا کوچکیم ... دوست داریم با آنها بازی کنیم ...تنهایشان می گذاریم بعد ... و زمانی بسویشان بر می گردیم که نیازمند هستیم یا گرفتار

برای والدین خود وقت نمی گذاریم ... به این مهم توجه نمی کنیم که:پدر و مادرها همیشه به ما همه چیز می دهند ....... تا شادمان کنند ... و مشکلاتمان را حل...

.... و تنها چیزی که از ما می خواهند اینکه ...............................................

                           تنهایشان نگذاریم 

پس به والدین خود:

                     عشق بورزید 

                   فراموششان نکنید 

             برایشان زمان اختصاص دهید

                  همراهی شان کنید

           شادی آنها شما را شاد دیدن است

          گرامی بداریدشان و ترکشان نکنید

  هرکس می تواند هر زمان وبه هر تعداد فرزند داشته باشد

            ولی پدر و مادر را فقط یک بار

                           

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت7:57 بعد از ظهرتوسط نسیم | |

 

 

 

دل من ساده نشو عشق شکارت میکنه

تا بیای به خود بیای دوباره خامت میکنه

گول حرفاشو نخور عمرش دو روزه همیشه

تا چشاتو وا کنی عمر خوشی تموم میشه

آخره عشق و همه اشک و اه دل من

بعد هر روزه خوشی شب سیاه دل من

 تو چشاش نگاه نکن برق نگاهش میگیره

تو رو اتیش میزنه خنده رو لبهات میمیره

دل من بچه نشئ عاشقی دردسر داره

با اتیش بازی نکن جون خودت خطر داره

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت8:11 بعد از ظهرتوسط نسیم | |

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت8:1 بعد از ظهرتوسط نسیم | |

وقتی ناراحتم دوست دارم بارون بباره خیسم کنه گریه کنم  ناله کنم از این دنیا اه

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت7:56 بعد از ظهرتوسط نسیم | |

 

 

 همانا زندگی زیباست

 

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم

 

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود .

 

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند .

 

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

 

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد .

 

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم

 

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند .

 

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي است .

 

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب .

 

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد .

 

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد .

 

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است .

 

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود .

 

در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است .

 

در اين عمر دو روزه ياد گرفتم كه لزوما كسي كه ادعاي دينداري مي‌كند دليلي بر انسان بودن او نيست .

 

آموختم انسان حسابگر است اما قوانين و فرمولهاي رياضي با روابط حسابي ما فرق مي‌كند

 

چه بسا كه در بسياري اوقات در زندگي 2*2=8 مي‌شود و گاهي 2*2=1

 

آموختم زندگي بي عشق ارزش وقت تلف كردن ندارد .

 

و در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست .

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت3:7 بعد از ظهرتوسط نسیم | |

مطلبAll We Need Is Love ندارم ولی عکس که دارم

+نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت7:38 بعد از ظهرتوسط نسیم | |

سلام

دیگه یه ماه زود زود آپ میکنم دوستون دارم

+نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت5:9 بعد از ظهرتوسط نسیم | |

+نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت4:24 بعد از ظهرتوسط نسیم | |

قلمت را بردار
بنویس از همه خوبیها
زندگی،عشق،امید
و هر آن چیز که بر روی زمین زیبا هست
گل مریم،گل رز
بنویس از دل یک عاشق بی تاب وصال
از تمنا بنویس
از دل کوچک یک غنچه که وقت است دگر باز شود
از غروبی بنویس
که چو یاقوت و شقایق سرخ است
بنویس از لبخند
از نگاهی بنویس
که پر از عشق
به هر جای جهان می نگرد
قلمت را بردار
روی کاغذ بنویس

زندگی با همه تلخی ها شیرین است

 

 

+نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت12:4 بعد از ظهرتوسط نسیم | |

 

 

یقین دارم امشب دریا طوفانیه،شاید اسمون تمام اشکهای را که نباریده بدست دریا سپرده ،کاش میشد سراغ ماهی رفت و از آونا پرسید .تصور میکنم  آونها قصه ی آسمون و دریا رو  آدم بدارو سینه به سینه برای همدیگر تعریف کردن و میدونن بهتره این روزا ادما بجای آسمون ببارن آه از ................

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت10:23 بعد از ظهرتوسط نسیم | |