تبليغاتX
پرنده عشق

پرنده عشق

شبی پرسیدمش با بی قراری به غیر از من کسی دوست میداری زچشمش اشکشد از شرم جاری میان گریه هایش گفت اری

داستان عشق

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روي دکمه هاي پيانو .
صداي موسيقي فضاي کوچيک کافي شاپ رو پر کرد .
روحش با صداي آروم و دلنواز موسيقي , موسيقي که خودش خلق مي کرد اوج مي گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توي نت هاي موسيقي خلاصه مي شد .
هيچ کس اونو نمي ديد .
همه , همه آدمايي که مي اومدن و مي رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز مي کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقي مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم مي زد .
غمناک مي زد , شاد مي زد , واسه دلش مي زد , واسه دلشون مي زد .
چشمش بسته بود و مي زد .
صداي موسيقي براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقي کرد .
يه دختر با يه مانتوي سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهاي بلند و قد کشيده .
چشماي دختر عجيب تکونش داد ... يه لحظه نت موسيقي از دستش پريد و يادش رفت چي داره مي زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روي دکمه هاي پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت مي خنديد و با پسري که روبروش نشسته بود حرف مي زد .
سعي کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودي شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمي تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشاي دختر نگاه مي کرد .
سعي کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط براي اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام مي خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگي رو که ياد داشت براي اون مي زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعي کرد دوباره خودش باشه ولي نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولي اثري از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگي رو که ياد داشت کشيد روي دکمه هاي پيانو .
چشماشو بست و سعي کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتي که داشت جاي خالي دختر رو نگاه مي کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوي سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون براي دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس مي کرد چقدر موسيقي با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چي نمي خواست .. فقط دوس داشت براي گوشاي اون دختر انگشتاي کشيده شو روي پيانو بکشه .
ديگه نمي تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه مي کرد و با تموم احساسش فضاي کافي شاپ رو با صداي موسيقي پر مي کرد .
شب هاي متوالي همين طور گذشت .
هر روز سعي مي کرد يه ملودي تازه ياد بگيره و شب اونو براي اون بزنه .
ولي دختر هيچ وقت حتي بهش نگاه هم نمي کرد .
ولي اين براش مهم نبود .
از شادي دختر لذت مي برد .
و بدترين شباش شباي نيومدن اون بود .
اصلا شوقي براي زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روي دکمه ها فشار مي داد و توي خودش فرو مي رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت هاي موسيقي از دلش به نوک انگشتاش پر مي کشيد و صداي موسيقي با قطره هاي اشکش مخلوط مي شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صداي بلند حرف مي زد و دختر آروم اشک مي ريخت .
سعي کرد يه موسيقي آروم بزنه ... دل توي دلش نبود .
دوست داشت ا جاش بلند شه و با انگشتاش اشکاي دخترو از صورتش پاک کنه .
ولي تموم اين نيازشو توي موسيقي که مي زد خلاصه مي کرد .
نمي تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک هاي دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشماي دختري که نمي شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسي که نمي شناخت
يه حس زير پوستي داغ
تنشو مي سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسي که نمي شناخت .
ولي شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه مي کرد .
ولي چاره اي هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط براي اون مي زد .
...
يک ماه ازش بي خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چي بدون اون براش معني نداشت .
چشماش روي همون ميز و صندلي هميشه خالي دنبال نگاه دختر مي گشت .
و صداي موسيقي بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشماي گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... براي هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتي که داشت بازم با چشماي بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون مي داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندي از عمق دلش نشست روي لباش .
بغضش داشت مي شکست و تموم سعيشو مي کرد که خودشو نگه داره .
دلش مي خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعي کرد توي سلولاي به ريخته مغزش نت هاي شاد و پر انرژي رو جمع کنه و فقط براي ورود اون
و براي خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جاي هميشگي نشستن .
و دختر مثل هميشه حتي يه نگاه خشک و خالي هم بهش نکرد .
نگاهش از روي صورت دختر لغزيد روي انگشتاي اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بي حرکت موند و دلش از توي سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدماي دور و برش حس کرد .
سعي کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقي کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگي رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط براي اون
مثل هميشه
فقط براي اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لاي اون موسيقي شاد
نتونست اشک هاي گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه مي چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست براي هميشه بسته نگهشون داره
دختر مي خنديد
پسر مي خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمي ديد
آروم و بي صدا
پشت نت هاي شاد موسيقي
بغض شکسته شو توي سينه رها مي کرد .

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت7:52 قبل از ظهرتوسط نسیم | |

 

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز از جام وجودم
شدم ان عاشق دیوانه که بودم
در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم امد که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب ان جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت

 

 

Click to view full size image

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت1:5 قبل از ظهرتوسط نسیم | |

سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها. سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند: آرامش، اميد و صداقت. سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رؤيا ها، موفقيت و شانس. سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان واقعي

ماه به من گفت،اگر دوستت به تو پيامي نمي دهد چرا تركش نمي كني؟ به ماه نگاهي كردم و گفتم: آيا آسمان تو را ترك مي كند زماني كه نمي درخشي؟

زندگي گرمي دلهاي به هم پيوسته است تا در آن دوست نباشد همه در ها بسته است

 

من درد تو را زدست آسان ندهم، دل بر نکنم زدوست تا جان ندهم، از دوست به یادگار دردی دارم، که آن درد به صد هزار درمان ندهم.

مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم... مرگ آنست که از خاطر تو محو شوم. دل من قايق و چشم تو درياست نشستن در کنار هر دو زيباست / دل من قايق گم کرده راهيست که در ارامش چشم تو پيداست.

 عکس love

 من غروب عشق خود را در نگاهت دیده ام من بنای آرزوها را ز هم پاشیده ام آنچه باید من بفهمم این زمان فهمیده ام در دل خود من به عشق پوچ تو خندیده ام

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت3:6 قبل از ظهرتوسط نسیم | |

عالم همه محو  گل رخسار حسین است، ذرات جهان در عجب از کار حسین است، دانی که چرا آب فرات گشته گل آلود؟ شرمنده از لب عطشان حسین است . دانی که چرا کعبه حق گشته سیه پوش؟ یعنی که خداوند عزادار حسین است

                                                         

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت8:59 بعد از ظهرتوسط نسیم | |

سلام دوستتای گلم 

مامان بزرگم بهتره، خدا دوباره بهمون مامان بزرگمو  هدیه داد.فداتون شم

ممنونم که به یادم بودید

انشالله بعد امتحانات باید یه سرو سامانی به بلاگفام بدم  زشت شده

راستی برام دعا کنید

+نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت4:24 بعد از ظهرتوسط نسیم |

از را دور تو را ميپرستم اي قبله ي اميد من! ار راه دور به تو عشق مي ورزم تا ديگر اين فاصله را احساس نكني .. از راه دور دردودلهاي خودم را به تو مي گويم . دست در دسانم بگذاري و با هم قدم بزنيم. به خواب عاشقي ميروم تا اين رويا برايم زنده شود. خاطره هايمان را هميشه در ذهنم مرور ميكنم و هيچگاه نمي گذارم خاطره هاي لحظه ي ديدارمان از ذهنم دور شود . اين فاصله ها را با محبت و عشقم از بين ميبرم و كاري ميكنم كه هميشه احساس كني در كنار مني و اين است برايم يك خواب عاشقانه  خواب نگاه به چشمان و هم خواب با هم بودنمان آري واين است يك فاصله عاشقانه .عاشق باش چون اين راه مقدس است وپايان راه شيرين تر از گذشته است اي تنها بهانه براي زنده بودنم ! نفس كشيدنم1 اي اميد آرزوي من! دنياي من! باور كني .. باور نكني ... دوستت دارم برلي هميشه

 

               

+نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت4:20 بعد از ظهرتوسط نسیم | |

دلتنگ توام، تا شادمانه مرا ببینند شاخه ها به شکل تو سبز می شوند، پرنده ی کوچکی که نمی دانم نامش چیست حروف نام تو را بر کتابم می ریزد،

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت1:44 قبل از ظهرتوسط نسیم | |