تبليغاتX
پرنده عشق

پرنده عشق

شبی پرسیدمش با بی قراری به غیر از من کسی دوست میداری زچشمش اشکشد از شرم جاری میان گریه هایش گفت اری

                                                 

وجودم با توست، مرگم نبود توست، پس بدون تو میمیرم، زندگی ام کلمه است عشقم، عقیده ام، آمالم آرزوهایم، لذتهایم ،بهانه هایم همه و همه چیز در هستیم کلمه است و کلمه ام تویی! پس تا ابد با من بمان 

                                                 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت5:3 قبل از ظهرتوسط نسیم | |

سلام

از همه شما دوستای گلم که با نظراتتون یاریم میکنید ممنونم

 

میخوام از بعضی از دوستام که تو چت باهاشون اشنا شدم هم تشکر کنم خیلی کمکم کردن

کسایی مثلeminem 30ir- aramiss-patala pishi-zehene

ziba

آرامیس کسی که از داداشم بهم نزدیک تر بود همه دردودل ها مو بهشون میگفتم

ذهن زیبا که تو درس و بسیاری از مسائل کمکم کرد

پاتالا که بهم از تجربه هاش یاد داد

از همه شما ممنونم

البته از دوستای  بلاگفاییم بیشتر ممنونم

سپاس گذارم

 

    

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت2:43 قبل از ظهرتوسط نسیم |

 

 

نمیدانم چه بنویسم؟ برایت از که بنویسم؟

نه تو فرهاد,نه من شیرین...

سر هر کوی و هر برزن بباید این سخن فریاد
چرا عشقم به دست من سبد از خون دل می داد؟
نه من لیلایم,نه تو مجنونی !
نه دیگر از برایم ! آآآ...ه,نداری حرف زیبایی
چه می گویم؟چه می خواهم؟
در این دوران تنهایی
نمیدانم چرا اینگونه بی تابم؟

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت10:11 قبل از ظهرتوسط نسیم | |

تنها که میشم با حس بی کسی بی مهری از بس به من نمی رسی

دنیا یه عمری به من وفا نکرد  دستای غربت منو رها نکرد  

هیشکی عاشقم نشد هیشکی پیش من نمود

هیشکی خند هامو آرزو نکرد

 هیشکی خوبمو نخواست

حتی خورشیدم واسم طلوع نکرد

حالا من دلم شکسته یکی روبرو م نشسته مثل حس خوبه انتقاممه

 حالا من بدم نگاه کن دیگه وقتشه دعا کن  دیگه دنیا این دفعه به کاممه

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت6:11 قبل از ظهرتوسط نسیم | |

 

 

درک عظمت عشق

 

جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."

 

 

گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می‌وزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي سازد.

 

متفاوت

بهترین راه حل


 

پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند...

چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه:

«در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد»...


پادشاه بيرون رفت و در را بست...

سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.


نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود!

 آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بيرون رفت!!!

 

و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته!


وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته و من نخست وزيرم را انتخاب كردم».

 

آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟»

 

مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين
سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛
هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».


پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».
 

 

این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!
خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است...

و سوال این هست: من که هستم...!؟ 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت9:16 قبل از ظهرتوسط نسیم | |

ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست،یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نسیت، ساقیا امشب مخالف می نوازد تار تو، یا که من مست و خرابم یا که تارت تار نیست

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت10:47 قبل از ظهرتوسط نسیم | |

 

                                         

همیشه واسه کسایی که به فکرمون نیستن اشک میریزیم.. همیشه به کسایی که اصلا به یادمون نیستن فکر میکنیم.. و همیشه کسایی که اصلا فکرشم نمیکنیم به یادمونن.. این حقیقت زندگیه.. عجیبه ولی حقیقت داره

                                                              

 

خود را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است پیدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است گویا که در این وادی از عشق نشانی نیست گر هست یکی عاشق آلوده به صد رنگ است

                                      

Click to view full size image

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت1:49 قبل از ظهرتوسط نسیم | |

خیال کردم بری میری از یادم  تورفتی ونرفت چیزی از یادم
تو رفتی تازه عاشق تر شدم من
از اونی که بودم بد تر شدم من
شب تا صبح این شده کارم
که واسه چشات بیدارم
تو خدای عاشقایی تو تموم کس و کارم
تو بداد من رسیدی وقتی تنهایمو دیدی
تو نذاشتی برم از دست اگه چیزیم هنوزم
نازنینم امید شیرینم من بجز تو کسی نمی بینم
از اون روزی که رفتی  
یه روز خوش ندیدم
بجز دستای گرمت بلا و خوش ندیدم
زندگیمو به پای تو دادم
اون روزارو نمیره از یادم
نازنینم برس به یادم

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت9:17 قبل از ظهرتوسط نسیم | |