شبی پرسیدمش با بی قراری به غیر از من کسی دوست میداری زچشمش اشکشد از شرم جاری میان گریه هایش گفت اری
تو ای آهوی من کجا میگریزی
چه کردم که بی اعتنا میگریزی خدا خواست پیوند عشق تو با من زمن،یا ز کار خدا میگریزی چرا گرم خواندی چرا سرد راندی؟ چرا لطف کردی چرا میگریزی ؟ نداری چو تاب وفا،رو بپوشی ندانی چو قدر مرا میگریزی نگویم دگر از محبت نگویم چو طفل مریض از دوا ،میگریزی به بیگانه بودن عزیزم گرفتی چو اشنا شدم، میگریزی بمن همچنان با قضا ،می ستیزی زمن همچنان کز بلا، میگریزی چو با خنده گویم برو، دل ربایی چو با گریه گویم بیا میگریزی ز دست من آنگونه، کز دست کودک چو پروانه ای بی صدا ،میگریزی بمن عشق درد وبلا پسندد میگریزی
زمن بهر چه،ای بلا میگریزی
زچشم من ای بقربان چشمت چنان قطره ی اشکها ،میگریزی فدای گریز و ستیز تو گردم که چون کبک،شیرین ادا میگریزی
+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت0:8 قبل از ظهرتوسط نسیم |
|
About
امیدوارم پرنده عشق رو پشت بوم خونه دلتون اشیونه بسازه و هیچ وقت انجارو ترک نکنه